تبليغاتX
سرزمين يخي
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
 گل

آن هنگام كه بوتهء خار به روي زمين تنها بود خداوند گل سرخي در كنارش روياند آن گل سرخ كنار آن بوته خار شكفت خداوند برگشت و آن گل را از روي زمين با خودش به آسمان برد اما آن گل ديگر هرگز نشكفت آري آن گل سرخ ريشه اش پيش آن بوتهء خار جا گذاشته بود آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود و آن هنگام بود كه خداوند گريست و گريست

|+| نوشته شده توسط سعيد در یکشنبه یازدهم فروردین 1387  |
 جدایی

اتل متل جدایی...عروسکم کجایی؟گاو حسن پریشون.....یه دل داره پر از خون...عشقم که رفت هندستون....خونم شده قبرستون....یه عشق دیگه بردار....یه دنیا قصه بردار....اسمشو بذار بچهگی....تا آخر زندگی.....هاچین و واچین تموم شد...عمر منم حروم شد.

  

|+| نوشته شده توسط سعيد در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 
 
بالا